بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي

210

التوسل إلى الترسل ( فارسى )

قياس ببايد « 1 » كرد ، شتان بين محمد و حد ندل « 2 » ، چه انگشت « 3 » بر دست يكسان نيفتد ، و لاشهء كاهل با تازى باد پاى هم تك نيايد ، و پيروزه و سنك بهيزه « 4 » از صميم كان بر يك طالع نزايد ، و اشجار در بستان « 5 » بالا بر يك نسق نكشد ، و كواكب بر « 6 » آسمان بر يك عظم مقصور نباشد ، و طبايع « 7 » آدمى و نفوسى « 8 » انسانى و عقول بشرى در ادراك معانى « 9 » و تحصيل كمالات و افاضت انوار حقايق و اشاعت اسرار طبايع ميان طرفى افراط و تفريط عرضى دور تاز « 10 » و عرصهء دير ( ياز دارند « 11 » ) ، و رفعنا بعضهم فوق بعض درجات ، فخر و امثال او را « 12 » سكان خطهء جهالت و سگان كوى مذلت باشد « 13 » از حدّ و پايهء خويش برتر نبايد « 14 » رفت ، و به مقدار سرمايهء خود سخن بايد گفت ، و پاى باندازهء گليم « 15 » دراز بايد كرد ، و دست از پوستين مردمان كوتاه بايد داشت ، كه عاقبت ( كار خلل « 16 » ) آن هم به دو عدوى كند ، و آخر الأمر مضرّت آن هم به دو باز گردد ، من سلى « 17 » سيف البغى قتل به ، هر آن شمعى كه ايزد برفروزد * هر آن كو پف كند سبلت بسوزد اگر در منشأ منشأت من - كه جوارى ( منشأت بجز فضل بل كه « 18 » ) جوارى مخدرات خاطر وقاد است و لا فخر - فخر را شكى و شبهتى ( و ظنى و ريبتى است عرصهء « 19 » ) امتحان سعتى « 20 » تمام دارد و ساحت تفحص مجالى « 21 » فراخ ، و عند الفحص ينكشف الغطاء ، عيار طبع را بر محك امتحان بايد زد ، وحد قريحت را بانواع اقتراح آزمون بايد كرد ، تا ركنى از نبهره و بهره‌مند « 22 » از بىبهره و رايج « 23 » از كاسد و صالح از فاسد پديد آيد « 24 » ،

--> ( 1 ) نبايد . ( 2 ) و محمد . ( 3 ) ظ ، پنج انگشت . ( 4 ) ريزه . ( 5 ) بوستان . ( 6 ) در . ( 7 ) و طباع . ( 8 ) و نفوس . ( 9 ) ضا ، آن ره نبرد . ( 10 ) ضا ، و دراز . ظ ، دورياز . ( 11 ) تاز ( ظ ، ديرياز ) . ( 12 ) ضا ، كه . ( 13 ) باشند . ( 14 ) نيايد . ( 15 ) ضا ، خويش . ( 16 ) خلل كار . ( 17 ) استل ( ظ ، سل ) . ( 18 ) منشأ بحر فضايل كه ( ظ ، منشآت بحر فضل بل كه ) . ( 19 ) يا طللى و ريبتى عرصه‌ايست . ( 20 ) و سعى . ( 21 ) مجال . ( 22 ) و برومند . ( 23 ) و آنچه . ( 24 ) ضا ، شعر .